سفارش تبلیغ
صبا

نخـسـتـیـن نـقـش عـالـم یاعلی بود
تـمـام اسـم اعـظـم یاعلی بود

مـلایـک را پـس از ذکـر خـداوند
زهـر ذکـری مـقـدم یاعلی بود

چـو جـان در پــیکــر آدم دمـیـدند
هـمـان دم ذکـر آدم یاعلی بود

از آن شـد بـر خـلـیـل آتش گلستان
کـه ذکـر او دمـا دم یاعلی بود

اگر آن بت شکن برکف تبر داشت
هـمـان نـقش تـبـرهم یاعلی بود

عصا در دست موسی یا علی گفت
دم عـیسی ابن مـریم یاعلی بود

از آن شد بطـن ماهی جای یـونـس
که ذکرش در دل یـم یاعلی بود

به چاه و تخت شاهی ذکـر یوسـف
چه در شادی چـه در غـم یاعلی بود

اگــر مــوسـی کـلـیــم الله گــردیــد
کـلام او مـــســلــم یاعلی بود

دعـای حـاجـیـان در گـرد کـعــبــه
صـدای آب زمـــزم یاعلی بود

بــه بـام آســمـان از صــبـح آغــاز
فلک را نقـش پـرچم یاعلی بود

چـو هــنـگــام ولادت گـریه کـردم
بـِه صورت نقش اشکم یاعلی بود

کجا می سوخت شیطان گر ندایش
در اعــمـاق جـهــنـم یاعلی بود

نمی شـد خلق ، دوزخ گـر ز آغاز
نــدای خـلـق عـــالـــم یاعلی بود

ز بـسـم الله تـفـسـیـرش عـیان است
کــه قـرآن مـجــســـم یاعلی بود

از اول تا به آخـر هر چه خـوانـدیم
تـمام شعر "میثم" یاعلی بود
***استاد حاج غلامرضا سازگار***
----
امشب در میخانه حق است که کوبیدن
لعل لب ساقی را حیف است نبوسیدن

گر مستم و هوشیارم، گر خوابم و بیدارم
کارم همه شب این است بر گرد تو گردیدن

ای شیر نجف حیدر وی شاه شعف حیدر
خوب است ز دست تو یک بادیه نوشیدن

ای پیر معارج تو وی باب حوائج تو
خوب است چنان باده در خم تو جوشیدن

ای کوه معانی تو ای بانگ ترانی تو
ای پیر و جوانی تو ای عمق پرستیدن
. . .
تو کیستی ای مولا سقا و اباالسقا
استاد ابوفاضل در آب ننوشیدن

چون بر لب آب افتاد زینب چو رباب افتاد
شد رخت اسارت را آماده ی پوشیدن
***محمد سهرابی***
----------
مهـدی کــه عـالمند رهیـن کـرامـتـش
سر زد طلوع صبح نخست امامتش

همچون لباس کعبه که بر کعبه زینت است
زیبا بود لباس امامــت به قامتش

امروز شد امام ولی بوده است و هست
تا صبح روز حشر به عالم زعامتش

برخیز و از سرور جهان را به هم بزن
از« انمــا ولیکــم الله » دم بـزن

آتش به باغ دل همـه « بـردا سـلام » شــد
صبح ستمگران همه از یاٌس شام شد

وجد و سرور و شادی و عیش و خوشی حلال
اندوه و درد و رنج و مصیبت حرام شد

پیغــام بر تمــام ستمــدیــدگــان بـریــد
مهــدی امام بود و دوباره امام شد

خورشید عدل و داد جهان گستر آمده
گویی دوبـاره بعثــت پیغمبـر آمده

در چشم خلق نور هدایت مبارک است
بر خاک خشک بحر عنایت مبارک است

آیات نصــر بر ورق لاله هــا ببیــن
در باغ عصر این همه آیت مبارک است

آید ندا ز سامره بر عالـــم وجود
با این بیان که عید ولایت مبارک است

همت کنید در فرج آل فاطمــه
بیعت کنید با پسر عسگری همه

خیزید تا به گمشدگان رهبری کنیم
بر خلق آسمان و زمین سروری کنیم

اول صلا به خیل ستمدیدگــان زده
آنگه ز اهـل بیــت پیـام آوری کنیم

آریم رو به سامره آنگه ز جان و دل
تجـدیــد عهد با پسر عسگری کنیم

فرمان عدل و داد به خلق جهان دهیم
تا دست خود به دست امام زمان دهیم

پاینـده تا قیــام قیامـــت قیــام مــا
گردون زده است سکه عزت به نام ما

چون نور افتاب که تابد بر آنچه هست
پیداست مجد و سروری و احتـرام ما

مــا را خــدا ائمـه گیتــی قـراد داد
گردید تا که یــوسف زهرا امـام ما

(میثم) ، وجود غرق به دریای نور اوست
هر چند غایب است جهان در حضور اوست
***استاد سازگار***
------
سامره امشب تماشایی شده
جنت گل هـای زهرایی شده

لحظه لحظه، دسته دسته از فلک
همچو باران از سمـا بارد ملک

می زنند از شوق دائم بال و پر
در حضـور حجت ثانـی عشر

ملک هستی در یم شادی گم است
بعثت است این، یا غدیر دوم است

یوسف زهرا بـه دست داورش
می نهد تاج امـامت بـر سرش

عید «جاء الحـق» مبارک بر همه
خاصـه بـر سـادات آل فاطمه

عید آدم عیـد خاتم آمده
عید مظلومـان عالم آمده

عید قسط و عید عدل و دادهاست
لحظه هـایش را مبـارک بادهاست

عیـد قرآن، عید عترت، عید دین
عیــد زهـرا و امیــرالمؤمنین

عیــد یــاران فداکار علی است
عید محسن، اولین یار علی است

عیــد فتـحِ «میثـم تمار»هاست
عید عمرو مالک و عمارهاست

عید مشتاقان سرمست حسین
عید ذبح کوچک دست حسین

عید باغ یاسمن های کبود
عید شادیِ بدن های کبود

عید سردار رشیـد علقمه
عید سقـای شهیـد علقمه

عید ثـارالله و هفتـاد و دو تن
عید سربازان بی غسل و کفن

عید هجــده آفتـاب نـوک نی
کرده نوک نی چهل معراج طی

عید طاهـا عید فرقان عید نور
عید قرص مـاه در خاک تنور

عید عزت عیـد مجد و افتخار
عید مردان بـــزرگ انتظـار

آی مهدی دوستـان! عید شمـاست
این شعاع حسن خورشید شماست

آنکـه باشـد عـدل و داد حیدرش
حـق نهـد تـاج امـامت بر سرش

وعده فیض حضور آید به گوش
مـژده روز ظهـور آیـد به گوش

تا کنـد محکـم اسـاس کعبه را
کعبـه پوشیـده لبـاس کعبــه را

می کشد چون شیر حق از دل خروش
می رســد از کعبــه آوایش بـه گوش

می برد از دل شکیب کعبه را
می کشد اول خطیب کعبه را

روی او آیینه روی خــداست
پشت او محکم به نیروی خداست

پیش رو خوبان عالم، لشکرش
پشت سر دست دعای مادرش

بـر سـرش عمـامه پیغمبر است
ذوالفقارش ذوالفقار حیدر است

پرچمش پیراهـن خـون خداست
نقش آن رخسار گلگون خداست

رشته هایش از رگ دل پاک تر
از گل پرپر شده صـدچاک تر

حنجـر او نینـوای زینبین
نعر? او «یا لثارات الحسین
»
اشک چشمش خون هفتاد و دو تن
چهره: تصویـر حسین است و حسن

خیمـه اش آغـوش حی دادگر
مقدمش چشمِ قضا، دوش قدر

عدل از نـور جمـالش منجلی
پــایتختش کوفـه مـانند علی

آسمـان پروانـه ای دور سرش
خلق پندارند خود را در برش

آسمان چـون حلقه در انگشت او
ملک امکان قبضه ای در مشت او

فـرش راه لشکـرش بــال ملک
جــای سم مـرکبش دوش فلک

مکـه را بستانـد از نـا اهل هــا
بشکند پیشانـی از بوجهل هــا

شیعه گردد حکمران در آب و گل
کــوری این بازهـای کــور دل

عیــد موسا و عصا و اژدهاست
عید مرگ فرق? باب و بهاست

ای امـام عصـر عاشورائیـان
ای امیــد آخـر زهرائیــان

ای به عهد مهدویت مهـد مـا
ای نفس هایت دعای عهد ما

عمر ما بی تو بـه سـر آمـد بسی
ای پنـاه شیعـه تـا کی بیکسی

تـو بـه ما بینایی و ما از تو کور
تو به ما نزدیکی و ما از تو دور

ای ز چشـم مـا به ما نزدیک تر
تـا دل دشمـن شـود تاریک تر

چند میثم با تو نزدیک از تو دور؟
سیـدی مـولایی عجـل لظهـور
***استاد سازگار***
-----------
زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود
گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

مهر شما به داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود

تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین
از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود

پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت
تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود

بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین
صدها درخت بود ولیکن، ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

این جشن ها برای تو تشکیل می شود
این اشک ها برای تو تنزیل می شود

رفتی، برای آمدنت گریه می کنم
چشمانمان به آینه تبدیل می شود

بوی خزان گرفته ی پاییز می دهد
سالی که بی نگاه تو تحویل می شود

ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است
با خطبه های توست که تکمیل می شود

تقویم را ورق بزن و انتخاب کن
این جمعه ها برای تو تعطیل می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

ای آخرین توسل خورشید بام ها
ای نام تو ادامه ی نام امام ها

می خواستم بخوانمت اما نمی شود
لکنت گرفته اند زبان کلام ها

ما آن سلام اول ادعیه ی توییم
چشم انتظار صبحِ جواب سلام ها

آقا چگونه دست توسل نیاوریم
وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها!

از جا نماز رو به خدا و بهشتی ات
عطری بیاورید برای مشام ها

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

آقا بیا که میوه ی ما کال می شود
جبریل مان بدون پر و بال می شود

در آسمان و در شب شعر خدا هنوز
قافیه های چشم تو دنبال می شود

یعنی تو آمدی و همه گرم دیدن اند
وقتی کنار پنجره جنجال می شود

روز ظهور نوبت پرواز می رسد
روز ظهور بال همه بال می شود

بیش از تمام بال و پر یا کریم ها
دست کبودِ فاطمه خوشحال می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟
***علی اکبر لطیفیان***
---------
سامره امشب تماشایی شده
جنت گل هـای زهرایی شده
لحظه لحظه، دسته دسته از فلک
همچو باران از سمـا بارد ملک
می زنند از شوق دائم بال و پر
در حضـور حجت ثانـی عشر
ملک هستی در یم شادی گم است
بعثت است این، یا غدیر دوم است
یوسف زهرا بـه دست داورش
می نهد تاج امـامت بـر سرش
عید «جاء الحـق» مبارک بر همه
خاصـه بـر سـادات آل فاطمه
عید آدم عیـد خاتم آمده
عید مظلومـان عالم آمده
عید قسط و عید عدل و دادهاست
لحظه هـایش را مبـارک بادهاست
عیـد قرآن، عید عترت، عید دین
عیــد زهـرا و امیــرالمؤمنین
عیــد یــاران فداکار علی است
عید محسن، اولین یار علی است
عیــد فتـحِ «میثـم تمار»هاست
عید عمرو مالک و عمارهاست
عید مشتاقان سرمست حسین
عید ذبح کوچک دست حسین
عید باغ یاسمن های کبود
عید شادیِ بدن های کبود
عید سردار رشیـد علقمه
عید سقـای شهیـد علقمه
عید ثـارالله و هفتـاد و دو تن
عید سربازان بی غسل و کفن
عید هجــده آفتـاب نـوک نی
کرده نوک نی چهل معراج طی
عید طاهـا عید فرقان عید نور
عید قرص مـاه در خاک تنور
عید عزت عیـد مجد و افتخار
عید مردان بـــزرگ انتظـار
آی مهدی دوستـان! عید شمـاست
این شعاع حسن خورشید شماست
آنکـه باشـد عـدل و داد حیدرش
حـق نهـد تـاج امـامت بر سرش
وعده فیض حضور آید به گوش
مـژده روز ظهـور آیـد به گوش
تا کنـد محکـم اسـاس کعبه را
کعبـه پوشیـده لبـاس کعبــه را
می کشد چون شیر حق از دل خروش
می رســد از کعبــه آوایش بـه گوش
می برد از دل شکیب کعبه را
می کشد اول خطیب کعبه را
روی او آیینه روی خــداست
پشت او محکم به نیروی خداست
پیش رو خوبان عالم، لشکرش
پشت سر دست دعای مادرش
بـر سـرش عمـامه پیغمبر است
ذوالفقارش ذوالفقار حیدر است
پرچمش پیراهـن خـون خداست
نقش آن رخسار گلگون خداست
رشته هایش از رگ دل پاک تر
از گل پرپر شده صـدچاک تر
حنجـر او نینـوای زینبین
نعر? او «یا لثارات الحسین»
اشک چشمش خون هفتاد و دو تن
چهره: تصویـر حسین است و حسن
خیمـه اش آغـوش حی دادگر
مقدمش چشمِ قضا، دوش قدر
عدل از نـور جمـالش منجلی
پــایتختش کوفـه مـانند علی
آسمـان پروانـه ای دور سرش
خلق پندارند خود را در برش
آسمان چـون حلقه در انگشت او
ملک امکان قبضه ای در مشت او
فـرش راه لشکـرش بــال ملک
جــای سم مـرکبش دوش فلک
مکـه را بستانـد از نـا اهل هــا
بشکند پیشانـی از بوجهل هــا
شیعه گردد حکمران در آب و گل
کــوری این بازهـای کــور دل
عیــد موسا و عصا و اژدهاست
عید مرگ فرق? باب و بهاست
ای امـام عصـر عاشورائیـان
ای امیــد آخـر زهرائیــان
ای به عهد مهدویت مهـد مـا
ای نفس هایت دعای عهد ما
عمر ما بی تو بـه سـر آمـد بسی
ای پنـاه شیعـه تـا کی بیکسی
تـو بـه ما بینایی و ما از تو کور
تو به ما نزدیکی و ما از تو دور
ای ز چشـم مـا به ما نزدیک تر
تـا دل دشمـن شـود تاریک تر
چند میثم با تو نزدیک از تو دور؟
سیـدی مـولایی عجـل لظهـور
***استاد حاج غلامرضا سازگار***
----



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط :(زهرا .ز)::نظرات دیگران [ نظر]


    پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد
    صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد

    نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو
    بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد
    می کند مست ، ملائک را در حال سجود
    عطر سبزی که از ایوان تو بر می خیزد
    تا کسی زیر رواق تو دلش می گیرد
    ابر می پیچد و باران تو بر می خیزد
    با دل پاک کبوتر تو چه گفتی که هنوز
    بال وا کرده پر افشان تو بر می خیزد
    آخرین حلقه ی در های جهانی مولا !
    درد می آید و در مان تو بر می خیزد
    باز از مرو بیا ! تا که ببینی که چطور
    ـ دل و دین باخته ـ ایران تو بر می خیزد
    -----
    ا دیده دل اگر رضا را بینی مرآت جمال کبریا را بینی
    گر پرده اوهام به یک سو فکنی اندر پس آن پرده خدا را بینی
    تا گوهر اشکم سر بازار نیاید کالای مرا هیچ خریدار نیاید
    خوارم من و در سینه من عشق شکفته است تا خلق نگویند گل از خار نیاید
    ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت مدح تو جز از خالق دادار نیاید
    نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد هر کار ز تو آید و این کار نیاید
    دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جائی ننوشته است گنهکار نیاید
    گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید
    ------
    مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد
    جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد
    ضعفا روی به گلزار ولایت آرید
    که گل روی معین الضعفا پیدا شد
    غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت
    بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد
    علوی طلعت او آینه حسن خداست
    بر همه آینه حسن خداپیدا شد
    موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید
    صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد
    جلوه باطن اسرار نهان را نگرید
    به خدا آینه غیب نما پیدا شد
    جان فشانید که جانان دو عالم آمد
    درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد
    نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند
    این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد
    به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟
    قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد
    چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز
    چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد
    کعبه جان به حرم خانه موسی آمد
    یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد
    سوره فتح بخوانید علی می آید
    آیت صبر بیارید رضا پیدا شد
    با قضا گوی که مولای قدر می آید
    با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد
    اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید
    که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد
    کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش
    ازدرون سیه سنگ طلا شد
    اختر برج ولایت چه مبارک سرزد
    ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد
    گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود
    خوف از خویش برانید رجا پیدا شد
    آمد از راه کریمی که به باب کرمش
    تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد
    ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن
    ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد
    برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند
    قلم عفو پی محو خطا پیدا شد
    نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید
    بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد
    نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط
    این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد
    لاله آرزوی آل محمد رویید
    گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد
    تا چو (میثم)به درش دست گدائی نگرفت
    کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد
    ----------
    شب است و منادى ندا مى کند
    مریدان حق را صدا مى کند
    که امشب در رحمت خویش را
    خدا بر رخ خلق وا مى کند
    ز خمخانه شب شراباً طهورا
    به پیمانه انّما مى کند
    ز رحمت به موسى بن جعفر خدا
    گران هدیه اى را عطا مى کند
    به نجمه عطا کرده حق آیتى
    که حق را ز باطل جدا مى کند
    قدم زد على بن موسى به عالم
    که عالم بر او اقتدا مى کند
    به شمس الضحى داده شمس الشموسى
    کز او شمس کسب ضیا مى کند
    درخشید رخشنده مهرى که مهرش
    مس قلب ما را طلا مى کند
    چو جدّش ز رفعت برد گوى سبقت
    که صبر بلا در قضا مى کند
    ز نام على نام او گشته مشتق
    که توصیف او هل اتى مى کند
    بود عصمت فاطمى را دُر ناب
    که شرم از رخ او حیا مى کند
    بود او حَسَن را علمدار صلحى
    که پاینده دین خدا مى کند
    بود وارث نهضت سرخ عاشور
    که کاخ ستم را فنا مى کند
    بود در عبادت چو زین العباد
    که بر شیعیانش دعا مى کند
    چو بحرالعلوم است دریایى از علم
    که فکر بشر کیمیا مى کند
    ز فقه الرضا زنده شد فقه صادق
    که تضمین آن با ولا مى کند
    اگر اژدها کرد موسى عصا را
    رضا این عمل بى عصا مى کند
    کند زنده در پرده تصویر شیران
    ببین پور موسى چه ها مى کند
    اگر آهویى را به دامى ببیند
    ز دام بلایش رها مى کند
    بود او طبیبى که بى نسخه درمان
    ز ما دردها را دوا مى کند
    چو بابش بود مظهر جود و بخشش
    که حاجات ما را روا مى کند
    ز بس که رئوف است از ما خدا را
    ز فرط رضایش رضا مى کند
    رسول خدا را بود پاره تن
    که وصفش رسول خدا مى کند
    خدا را زیارت کند هر که او را
    زیارت به صدق و صفا مى کند
    به دیدار قبرش رود هر که یک بار
    تلافى آن را سه جا مى کند
    به «ژولیده» او داده قولى که فردا
    به قولى که داده وفا مى کند
    -----
    مگذار مرا دراین هیاهو، آقا
     تنها و غریب و سربه زانو آقا
    ای کاش ضمانت دلم را بکنی
    تکرار قشنگ بچه آهو آقا
    ---



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط :(زهرا .ز)::نظرات دیگران [ نظر]


    «وادى غم»
    سلام ما به رخ انور امام جواد
    درود ما، به تن اطهر امام جواد
    غریب بود و غریبانه جان سپرد و نبود
    کسى به وادى غم، یاور امام جواد
    ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
    به خاک حجره بود، بستر امام جواد
    کسى نبود، به بالین آن امام همام
    به غیر همسر بد اختر امام جواد
    چه ظلم‏ها که به حقش، نکرد ام الفضل
    نگر، به دشمنى همسر امام جواد
    به خشکى لب لعلش، نریخت آب کسى
    به غیر دیده ‏ى او خون ‏تر امام جواد
    به روى خاک، چو پروانه شد فدا و دریغ
    چو شمع آب شده، پیکر امام جواد
    فغان که آتش زهر ستم، به فصل شباب
    شرر فکند، ز پا تا سر امام جواد
    شاعر: محسن حافظى

    «جود جواد»
    اى جهان ریزه خوار خوان عطاى تو جواد
    اى ز جود تو کرم گشته گداى تو جواد
    من چه گویم به مدیحت که به قرآن کریم
    گفته در آیه ‏ى تطهیر خداى تو جواد
    عاشر ماه رجب داد خدایت به رضا
    که تو راضى به حقى حق به رضاى تو جواد
    گل لبخند به لبهاى پیمبر رویید
    تا شنیدى خبر نشو و نماى تو جواد
    گشت از یمن قدوم تو دل فاطمه شاد
    که على گفته جهانى به فداى تو جواد
    محو از صحنه تاریخ شود واژه فقر
    هر کجا خیمه زند جواد سخاى تو جواد
    حاتم از لطف تو بیند نکند دعوى جود
    اى بنازم به تو و قدر و بهاى تو جواد
    عالمى گشت مصفا ز صفاى قدمت
    اى صفا بخش دل خلق صفاى تو جواد

    «بقیع»
    کاش همچون لاله سوزم در بیابان بقیع
    تا شبانگاهى شوم شمع فروزان بقیع
    کاش سوى مکه تازد کاروان عمر من
    تا کنم بیتوته یک شب در شبستان بقیع
    کاش همچون پرتو خورشید در هر بامداد
    اوفتم بر خاک قبرستان ویران بقیع
    آرزو دارم بمانم زنده و با سوز حال
    در بغل گیرم چو جان، قبر امامان بقیع
    آرزو دارم ببینم با دو چشم اشکبار
    جاى فرزندان زهرا را به دامان بقیع
    آرزو دارم بیفتم بر قبور پاکشان
    تا که گردم حایل خورشید سوزان بقیع
    آرزو دارم که اندر خدمت صاحب زمان
    قبر زهرا را ببوسم در بیابان بقیع
    آرزو دارم که همچون گوهر غلطان اشک
    از ارادت رخ نهم بر خاک ایوان بقیع
    اندر آنجا خفته چون قربانیان راه حق
    اى موید جان عالم باد قربان بقیع
    شاعر:رضاموید

    «فروغ دل زهرا»
    از دل حجره‏ ى تاریک که بسته است درش
    مى‏ رسد ناله‏اى و دل شده خون از اثرش
    چیست؟ این ناله ‏ى سوزنده و از سینه ‏ى کیست
    صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش
    این فروغ دل زهراست که خون است دلش
    این جگر گوشه ‏ى موسى است که سوزد جگرش
    این جواد است که از تشنگى و سوزش زهر
    جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش
    خانه‏ اش قتلگه و همسر او قاتل اوست
    بار الها تو گواهى که چه آمد به سرش
    همسر مرد برایش پرو بالى است ولى
    همسر سنگدل او بشکسته پرش
    آتش زهر چنان کرده به جانش تاثیر
    که کند هر نفس سوخته ‏اش تشنه ترش
    شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر
    پسرى را که دهد جان ز ستم چون پدرش
    کاش مى‏ بود غریب الغربا در آنجا
    تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش

    «مصیبت»
    از جفاى همسر بى مهر فریاد اى پدر
    کز دل و جانم برآورده است فریاد اى پدر
    در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
    تا که مامون دختر خود را به من داد اى پدر
    آنچه با من کرد ام ‏الفضل دون کى مى ‏کند
    همسرى با همسرش اینگونه بى داد اى پدر
    یک طرف زهر جفا و یک طرف سوز عطش
    غنچه‏ ى نشکفته‏ ات را داد بر باد اى پدر
    بیشتر از زهر کین از تشنه کامى سوختم
    سوختم چون صیدى اندر دام صیاد اى پدر
    بسکه فریاد از عطش کردم که تاثیرى نداشت
    شد درون سینه ‏ام خاموش فریاد اى پدر
    آخر آمد بر سرمن محنتى که بارها
    چهره‏ ام بوسیدى و کردى از آن یاد اى پدر
    روز مرگم شد بیا بر غربت من گریه کن
    چون که گفتى ذکر خوابم شام میلاد اى پدر
    در خراسان من به دیدارت شتابان آمدم
    نک بیا از بهر دیدارم به بغداد اى پدر
    گر نمى ‏آیى مرا بر سر من آیم در برت
    مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
    در جوار تو (موید) از پى عرض سلام
    قاصد دل را به کوى من فرستاد اى پدر
      رضا موید

    «مادر جان»
    سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
    تیره شد روز به پیش نظرم مادر جان
    من در این حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پیچم
    کس نداند که چه آمد به سرم مادر جان
    نکشد گر که مرا زهر جفا خواهد کشت
    خنده‏ ى همسر بیدادگرم مادر جان
    من جوادم که به یاد تو سخن مى‏ گویم
    چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان
    همچو شمعى اثر زهر ستم آبم کرد
    سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان
    همسرم پشت در خانه به دست افشانى
    من به یاد تو و مسمار درم مادر جان
    چون تو در فصل جوانى ز جهان سیر شدم
    که زده داغ تو بر جان شررم مادر جان
    به لب خشک من غمزده آبى برسان
    کز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان
    شعر (ژولیده) گواهى دهد از غربت من
    دوست دارم که بیایى به برم مادرجان
    شاعر:ژولیده نیشابوری

    «اى مادر»
    بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
    شرر افکنده زهر کینه از سر تا به پا مادر
    جوادم من که بر در هر درد بى درمان دوایم من
    ولى درد مرا گویا نمى ‏باشد دوا مادر
    تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پاو کین
    میان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
    ندارم وقت جان دادن کسى را بهر امدادم
    ولى تو فضه را بهر کمک کردى صدا مادر
    تو را از ضر در کشت و مرا از ضرب کین دشمن
    بگیرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
    (هنرور) در عزاى ما سروده این مصیبت را
    بگیرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

    «در ماتم ابن رضا»
    شام عزاى نهمین امام است
    پیکر اطهرش به روى بام است
    تقى ز دنیا مى‏ رود خدایا
    به پیش زهرا مى ‏رود خدایا
    امشب دل اهل ولا شکسته
    در ماتم ابن رضا نشسته
    یا ثامن الحجج گلت فسرده
    در حجره در بسته جان سپرده
    زهر جفا شرر به جان مى ‏زند
    دشمن به او زخم زبان مى‏ زند
    وقت شهادت یاورى ندارم
    همچون حسین لب تشنه جان سپارم
    اگر مرا شعله به جان مى‏ زنى
    دگر چرا زخم زبان مى‏ زنى
    مظلومى نهم امام بنگر
    خورشید را به روى بام بنگر
    آتش گرفته پیکرم خدایا
    خندد به حالم همسرم خدایا
    جان ودلم آمد به درد مادر
    ببین عروس تو چه کرده مادر
    جوانترین امام ما واى واى
    کشته شد از زهر جفا واى واى
    ابن رضا یارب ز پا فتاده
    آتش به جانش از جفا فتاده
    آتش گرفته پیکرم آب آب
    شد پاره پاره جگرم آب آب
    اى همسرى که در کفت اسیرم
    آبم دهى یا ندهى بمیرم
    نور دل فاطمه بى تاب شد
    قلب جواد ابن رضا آب شد
    این بدن کیست که روى بام است
    پیکر مسموم نهم امام است
    زهر هلاهل دلش افروخته
    زخم زبانها جگرش سوخته
    کبوتران محرم آن حریمند
    سایه فکن بر تن آن کریمند
    در نوجوانى ناامید گشتى
    چون جد عطشانت شهید گشتى

    «گل مژگان»
    کشتند بیگنه، خلف بوتراب را
    نهم امام و نوگل ختمى مآب را
    ام الفضول فتنه ایام، ام الفضل
    از ریشه کند ریشه ‏ى فصل الخطاب را
    مى‏ خواست ام الفضل، که ‏ام الفساد بود
    بیرون برد ز حد تصور عقاب را
    دادند زهر مهلک ناباب در و وثاق
    بستند بستگان وى از کینه باب را
    آه از دمى که خیل کنیزان، نکرده شدم
    برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
    نالان امام و جمع زنان، هلهله کنان
    تا نشنوند سوز دل آن جناب را
    دائم نفس نفس زد و میگفت آب آب
    بردند و همسرش به زمین ریخت آب را
    مى ‏خواست خصم کینه‏ کش دون، بهم زند
    شیرازه ‏ى تمامى ام الکتاب را
    بالاى بام سایه ‏ى حق را ربود وبرد
    در زیر آفتاب نهاد آفتاب را
    گردد سایه‏ اش پرو بال کبوتران
    بنگر طیور و عاطفه ‏ى بى حساب را
    یا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات
    خون کرده زهر غم، جگر شیخ و شاب را
    با غصه گشت توام و گردید منقلب
    هر کس شنید قصه‏ ى این انقلاب را
    (حداد) و خلق از غم این ظلم بى حساب
    گیرند دائم از گل مژگان، گلاب را
     عباس حداد کاشانى

    «مظهر جود خدا»
    من جوادم مظهر جود خدا
    آى رحمت گل خیر النساء
    حجت و نور خدایم در زمین
    یادگار نور ختم المرسلین
    زاده زهرا و فرزند رضا
    آن یگانه پور دلبند رضا
    از مدینه آمدم سوى پدر
    تا ببینم لحظه‏ اى روى پدر
    دیدم آنجا با تمام غربتش
    جان دهد تنها به شام محنتش
    بر خودش مى ‏پیچد آن باب حزین
    خاک غم بر سر کند مولاى من
    چون به یاد کربلا افتاده است
    در خزان بى کسى جان داده است
    روى خاک حجره جانش پر کشید
    جام عشق از دست ساقى سرکشید
    بعد از او من ماندم و داغ دلم
    لاله‏ ها دارم در این باغ دلم
    وارث اجداد بى یاور منم
    وارث داغ على اکبر منم
    در جوانى جان من گردد فدا
    از عطش مى ‏سوزم اى ساقى بیا
    همسرم آتش زده بر جان من
    شعله ‏ور سازد دل سوزان من
    ظرف آبى را چو ریزد پیش رو
    مى‏ نمایم یاد آن تشنه گلو
    یادى از جد غریبم مى ‏کنم
    اقتدا بر آن حبیبم مى‏ کنم
    کربلا شمعى و من پروانه ‏ام
    چون سه روزى روى بام خانه ‏ام
    از غم آن لاله‏ هاى بى کفن
    تابد این خورشید سوزان روى من
    مى‏زند آتش دل غمناک من
    خنده‏ هاى همسر ناپاک من
    یادم آید از حسین و محنتش
    خنده‏ هاى لشکرى بر غربتش
    مى‏ خورد بر هم لب خشکیده ‏ام
    جان فداى مادر غم دیده‏ ام
    تا که یاد مام نیکو مى‏ کنم
    یاد آن بشکسته پهلو مى ‏کنم
    من امام جود و تقوایم ولى
    جان من سوزد ز غمهاى على
    غربت حیدر دلم را خون کند
    داغ مادر جان من محزون کند
    من عزادار غمى دیرینه ‏ام
    دل غمین خون دلها خورده ‏ام
    چون مرا از کوچه ‏اش افتد گذر
    مى ‏شوم از یاد مادر خون جگر
    دختر طه کجا سیفى کجا
    کوثر و رخساره‏ ى نیلى کجا
    گفته جدم مصطفى بوى بهشت
    مى‏ رسد از آن گل نیکو سرشت
    اى خدا بوى بهشت و بوى خاک
    شد عجین با بوى خون یاس پاک
     
    «غم بیکران»
    زهر آن چنان شرر زده بر جسم و جان من
    کز تن ربوده یکسره تاب وتوان من
    من در دیار غربت و دل خسته جان نزار
    با من چه کرد همسر نامهربان من
    من میهمان و داروى دردم دو جرعه آب
    بر من نمى‏ دهد ز جفا میزبان من
    در بسته است روى من و شادمان بود
    یارب تو آگهى ز غم بیکران من
    ام الفساد دختر مامون چها نکرد
    از ره کینه با من و با خانمان من
    یکدم صبا برو به جنان از وفا بگو
    با مادرم حکایت درد نهان من
    چون لاله داغدارم و افسرده همچو گل
    بلبل نواى غم کشد ازگلستان من
    زین داغ سینه سوز که دارم به دل ز غم
    خشکیده از عطش همه کام و زبان من
    مادر ز جور دشمن بد کیش خانگى
    خون مى‏ رود ز چشم و دل دوستان من
    خون ریخت چشم خامه ازین ماجرا(صفا)
    تا زد رقم به شرح غم و داستان من

    «نهمین حجت»
    اى پسر شیر خدا یا جواد
    نور دو چشمان رضا یا جواد
    هر که تو را راهبر خویش جست
    شک نبود هست به راهى درست
    راه تو و جد تو راه خداست
    راه سعادت ز طریق شماست
    جان به فداى تو امام جواد
    دادرس و شافع روز معاد
    اى نهمین حجت حى خبیر
    دست محبین ز عنایت بگیر
    قسمت ما کن حرمت کاظمین
    حق شهید ره قرآن حسین
    هست به دنیا و به عقبى شقى
    هر که نپوئید طریق تقى
    نور خدا شمع هدایت وى است
    شافع فرداى قیامت وى است
    هر که بدین نور بپوند طریق
    نیست به دریاى بلا یا غریق
    کشتى آنهاست نجات از خطر
    لطف خدائیست براى بشر
    وا اسفا دشمن بى دین او
    داشت به سینه حسد و کین او
    جان به فداى وى و مظلومیش
    عرش غمین گشته ز مغمومیش
    از ستم معتصم بى حیا
    کشت ورا همسر وى از جفا
    زهر ستم ریخت به کام جواد
    چاک شدى قلب امام جواد
    روز عزایش همه عالم گریست
    ارض و سما همچو محرم گریست
    از غم جانسوز عزاى تقى
    شال عزا گشت بدوش نقى
    مادر او فاطمه اندر جنان
    در غم او گشت به سوز و فغان
    خون شده زین سوگ دین شیعیان
    تسلیت ما به امام زمان
    آجرک الله از این واقعه
    یوسف زهرا پسر فاطمه
    چونکه (قدیر) است غمین جواد
    نیست ورا خوف به روز معاد

    «حجره‏ ى در بسته»
    دل مى‏ تپد به سینه چو مرغ قفس مرا
    غم همدم است و ناله بود هم نفس مرا
    تنها میان حجره ‏ى در بسته دل غمین
    کس نیست جز خداى جهان ملتمس مرا
    دور از دیار و یارم و اغیار در کنار
    غیر از خدا دگر نبود دادرس مرا
    جانم بسوخت همسر نامهربان ز کین
    باشد همین حکایت جانسوز بس مرا
    مسموم و خسته جان جگرم پاره پاره شد
    بهر علاج نیست به کس دسترس مرا
    مى ‏سوزد از عطش جگرم وز شرار زهر
    در سینه بسته آمده راه نفس مرا
    سوى وطن چو قافله ‏ى آه مى ‏رود
    آید به گوش ناله‏ ى بانگ جرس مرا

    «پسر امام رضا»
    دل من که بى قراره، به بیابون سر میذاره
    خودشم نمیدونه که، داغ عشق تو رو داره
    توى صحرا که میگرده، تا بشه یاور و یارش
    آخه هستى تو تموم، روشنى چشم تارش
    آرزو داره دل من، تا حریمت پر بگیره
    مث یه کفتر زخمى، روى گنبدت بمیره
    با تو مردن زندگیه، اسیریت آزاد گیه
    ذکر و یاد تو عبادت، طاعته و بندگیه
    اسم تو راز و نیازم، زمزمه ‏ى تو نمازم
    تو تموم هر دو عالم، من به عشق تو مى ‏نازم
    گل نازم گل زهرا، که بودى غریب و تنها
    همدمت بوده همیشه، غصه و ماتم و غم‏ها
    پسر امام رضا و نور چشم فاطمه‏ اى
    معدن جود و سخایى، تو امید ما همه ‏اى
    همه‏ ى بود ونبود و هستیمونو به به ما دادى
    میون همه اماما، تو جوادى تو جوادى
    منشأ جود و کرامت، رمز عالم وجودى
    ما هنوز نبودیم اما، توى قلب ما توبودى
    ولى قدر تو ندونست، کسى تو دنیاى فانى
    سهم تو جور و جفا و، طعنه‏ هاى آن چنانى
    شنیدم از غم غربت، توى خونه هم غریبى
    فداى بى کسى تو، یا حبیبى یا حبیبى
    شنیدم که داغ مادر، یاد کوچه ‏ى مدینه
    شده بود بغض گلوتر، شعله‏ اى میون سینه
    رفتى از دنیا و لیکن، کسى قدر تو رو نشناخت
    نه که زهر، ماتم تو رو آخر از پا انداخت

    «خورشید هدایت»
    چه پیش آمد که جان را غم گرفته
    جهان را سربه سر ماتم گرفته
    چو گل مردم گریبان چاک کردند
    به داغ لاله بر سر خاک کردند
    مگر خورشید عالم تاب دین رفت
    که شادى از زمان و از زمین رفت
    تقى، پور رضا، با زهر بیداد
    ز پا افتاده همچون سرو آزاد
    جواد آن پاره ‏ى جان پیمبر
    امام راستان، فرزند حیدر
    فروغ دودمان پاک زهرا
    چراغ نور بخش آل طاها
    شبستان جهان را مهر تابان
    دل سرگشته را آئینه ‏ى جان
    امید عارفان، مهر ولایت
    شب تاریک را، شمس هدایت
    از او شد زنده آئین محمد
    اساس دین یزدانى سرمد

    «قلب بى پناه»
    عشق تو کرد زنده باز مرا
    مهر تو گشت دل نواز مرا
    تا شدم ملتجى به حضرت تو
    کردى از خلق بى نیاز مرا
    اى امام نهم که در همه حال
    هست لطف تو چاره ساز مرا
    اى که باشد به سوى احسانت
    دست حاجت همى دراز مرا
    خواهم اى حجت خدا که رها
    سازى از بند حرص و آز مرا
    نظرى بر من پریشان کن
    کز گنه باشد احتراز مرا
    گر چه از حد فزون گناه من است
    باز بر لطف تو نگاه من است
    گر پریشان و خسته وزارم
    خود گواهى که از گناه من است
    اى که مهر تو در همه احوال
    مونس قلب بى پناه من است
    نظرى بر دل تباهم کن
    اى که مهر تو تکیه گاه من است
    روز من شد سیه ز درد و گنه
    چشم گریان من گواه من است
    اى پناه جهانیان این بیت
    ذکر هر شام و صبح گاه من است
    بى پناهم پناه مى ‏خواهم
    از تو عذر گناه مى ‏خواهم
     صفرى

    «مصیبت امام جواد»
    زاده زهرا میان حجره افغان مى ‏کند
    در دل با کردگار حى سبحان مى‏ کند
    بس که جان سوز است آه وناله آن شاه دین
    شعله بر جان مى ‏زند دل را پریشان مى ‏کند
    گاه مى‏ پیچد ز درد و گاه مى ‏نالد ز غم
    گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى ‏کند
    دختر مامون چو خواهد کس نگردد با خبر
    حجره را بر زاده ‏ى طاها چو زندان مى ‏کند
    در میان حجره در بسته آن آیات حق
    راز دل با کردگار خویش عنوان مى‏ کند
    آن امام نهمین مى‏ نالد از سوز عطش
    لیک یاد از غربت شاه شهیدان مى ‏کند
    او غریبانه دهد جان در دیار بى کسى
    در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى ‏کند
    تا سه شب آن پیکر قرآن ناطق را عدو
    همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى‏ کند
    چون نهد جسم شهنشاه مبین در آفتاب
    چهره خورشید را سوزان و تابان مى ‏کند
    کربلایى شرح وبست این مصیت را مگو
    ورنه زهرا در جنان گیسو پریشان مى ‏کند

    «ادرکنى»
    سینه‏ اى پر شرار دارم من
    سرو جان فکار دارم من
    یک جهان با تو کار دارم من
    یا جوادالائمه ادرکنى
    گر که دردم دواکنى چه شود
    حاجتم را روا کنى چه شود
    قسمتم کربلا کنى چه شود
    یا جوادالائمه ادرکنى
    اى که روح عبادتى ما را
    عذر خواه قیامتى ما را
    جان زهرا عنایتى ما را
    یا جوادالائمه ادرکنى

    «زلال اشک»
    آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو
    شد در اشک اهل ولا، چلچراغ تو
    اى یادگار فاطمه، اى حجت نهم
    گیرد زلال اشک من امشب به سراغ تو
    دیدى به عمر کوته خود، بس غم بزرگ
    لبریز شد ز زهر مصیبت ایاغ تو
    شاه همسر تو قاتلت از کینه و عناد
    اى آن که قلب ما شده خونین ز داغ تو

    «غم زده»
    من جوادم که خدا خوانده جواد
    من چه کرده به تو اى بد بنیاد
    عوض آنکه مرا یار شوى
    بر دل غم زده غم خوار شوى
    رفتى ودر به روى من بستى
    با کنیزان همگى بنشستى
    گفتى از آب مرا منع کنند
    شادى و هلهله آن جمع کنند
    تو که آتش به دلم افکندى
    حال ایستاده ‏اى و، مى‏ خندى !
    تن بى تاب مرا تاب بده
    جگرم سوخت به من آب بده
    بدن زار من تشنه جگر
    بعد قتلم به روز بام ببر
    تا که لب تشنه به زیر خورشید
    جان سپارم چون حسین شاه شهید

    «قبله گاه کاظمین»
    این منم سرمست عطر بوى سیب
    میهمان خانه‏ ى ابن الغریب
    دل شده مستانه ‏ى ابن الرضا
    مى ‏روم تا خانه‏ ى ابن‏الرضا
    دل برد جان را به راه کاظمین
    اى جوانمرگ على موسى ‏الرضا
    نخل بى برگ على موسى الرضا
    اى جوانمرگ على موسى الرضا
    زهر کین شد حاصلت اى واى من
    همسرت شد قاتلت اى واى من
    با دل پر غصه قلب چاک چاک
    در درون حجره افتادى به خاک
    از عطش مى‏ سوختى آبى نبود
    چون شرار افروختى آبى نبود
    در کنار پیکرت دف مى ‏زدند
    تو به خون غلطان چرا کف مى ‏زدند

    «لب تشنه»
    من جوادم که خدا خوانده جواد
    من چه کردم به تو اى بد بنیاد
    عوض آن که مرا یار شوى
    بر دل غمزده غمخوار شوى
    رفتى و در به روى من بستى
    با کنیزان همگى بنشستى
    گفتى از آب مرا منع کنند
    شادى و هلهله آن جمع کنند
    تو که آتش به دلم افکندى
    حال ایستاده ‏اى و مى ‏خندى
    تن بى تاب مرا تاب بده
    جگرم سوخت به من آب بده
    بدن زار من تشنه جگر
    بعد قتلم به روى بام ببر
    تا که لب تشنه به زیر خورشید
    جان سپارم چو حسین، شاه شهید

    «جفاى همسر»
    بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
    شرر افکنده زهرکینه از سر تا بپا مادر
    جوادم من ه بر هر درد بى درمان دوایم من
    ولى درد مرا گویا نمى ‏باشد دوا مادر
    تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پا و لیکن من
    میان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
    ندارم وقت جان دادن کسى را بهر امدادم
    ولى تو فضه را بهر کمک کردى صدا مادر
    تو را از ضرب در کشت و مرا از زهر کین دشمن
    بگیرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
    (هنرور) در عزاى ما سروده این مصیبت را
    بگیرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

    «التهاب عطش»
    از من گرفته همسر من خورد و خواب را
    زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
    واى از عناد دختر مامون که از جفا
    مسموم کرد زاده‏ ى خیر المآب را
    تنها نه جان من که از این شعله سوختند
    جان رسول و فاطمه و بوتراب را
    پى مى ‏برد به سوختن جسم و جان من
    هر کس که دیده سوختن آفتاب را
    اى آنکه التهاب عطش را شنیده ‏اى
    بنگر به عضو عضو من التهاب را
    افکنده است شعله به جان من و هنوز
    از من کند دریغ یکى جرعه آب را
    من مى‏ کنم به العطش از او سوال آب
    او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
    یارب تو آگهى که براى بقاى دین
    بر جان خریده‏ ام این مستم بى حساب را
    جان مى‏ دهم به غربت و عطشان که خون من
    تضمین کند تداوم اسلام ناب را
    باشد ز فیض دوستى ما اگر به حشر
    آسان کند خدا به (موید) حساب را

    «جواد بن الرضا»
    در میان حجره یارب کیست غوغا مى ‏کند
    شکوه زیر لب ز بى رحمى دنیا مى‏ کند
    ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پیچد به خود
    دود آهش روز را چون شام یلدا مى ‏کند
    خاک عالم بر سرم گویى جواد ابن الرضاست
    کز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏کند
    آب را مى‏ریزد آن بیدادگر روى زمین
    هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ کند
    در سنین نوجوانى همچو زهرا مادرش
    جان شیرین را به راه دوست اهدا مى‏ کند
    تا بپرسد حال آن پهلو شکسته در جنان
    از پى دیدار او خود را مهیا مى‏ کند
    تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد
    قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ کند
    شد دل (ژولیده) خون از داغ جان فرساى او
    کز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏کند

    «چشمه ‏ى جود»
    از من گرفته همسر من خورد و خواب را
    زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
    واى از عناد دختر مامون که از جفا
    مسموم کرد زاده‏ ى ختمى ماب را
    افکنده است شعله به جان من و هنوز
    از من دریغ مى‏ کند یک جرعه آب را
    من مى‏ کنم به العطش از او سوال آب
    او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
    جان میدهم به غربت و عطشان که خون من
    تضمین کند تداوم اسلام ناب را
    پى مى‏ برد به سوختن جسم و جان من
    هر کس که دیده سوختن آفتاب را
    باشد ز فیض دوستى ما اگر به حشر
    آسان کند خدا به موید حساب را

    «آواى غربت»
    هر دم هزار نوبت جان از بدن برآید
    تا آه سینه سوزى از قلب من برآید
    بس کوه غصه بردم بس خون دل که خوردم
    گویى که از لبم خون جاى سخن برآید
    از بس که یار قاتل سوزم نهفته در دل
    ترسم که جاى آهم دود از دهن برآید
    دیگر نمانده هیچم تا کى به خود پیچم
    اى مرگ همتى کن تا جان ز تن برآید
    امروز بین حجره فردا کنار کوچه
    آواى غربت من از این بدن برآید
    نیکوست زهر دشمن در راه دوست از من
    هم سوختن به آتش هم ساختن برآید
    از بس که رفتم از تاب از بس تنم شده آب
    بر من صداى فریاد از پیرهن برآید
    نبود عجب که بر من هنگام دفن این تن
    خون در لحد بجوشد سوز از کفن برآید
    جانسوز شعر(میثم) خیزد ز دل دمادم
    مانند ناله ‏اى کز بیت الحزن برآید

    «کشته محراب»
    کان تقى خصلت جواد اهل بیت
    آنکه در وصفش فرو ماند کمیت
    از هجوم رنجها خون شد دلش
    همسر نامهربان شد قاتلش
    همچو شمع کشته محراب شد
    سوخت کم‏کم تا وجودش آب شد
    سوختند از غم ولى الله را
    با که گویم این غم جانکاه را
    کز گل زهرا گلابى مانده است
    پرتویى از آفتابى مانده است
    وانکه با اسرار حق محرم‏تر است
    عمر او از عمر گل هم کمتر است
    دشمن او خار راهش مى ‏شود
    خانه‏ ى او قتلگاهش مى ‏شود
    بسته بر رویش همه درها کنند
    سایه بر جسمش کبوترها کنند



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط :(زهرا .ز)::نظرات دیگران [ نظر]


    «شهادت امام صادق (ع)»
    90/6/30 7:54 ع

    دلم هواى بقیع دارد و غم صادق

    عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

    دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

    زنم به سینه که آمد محرم صادق

     

    سلام من به بقیع و به تربت صادق

    سلام من به مدینه به غربت صادق

    سلام من به مدینه به آستان بقیع

    سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

    سلام من به مزار معطّر صادق

    که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

    سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

    سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

    ز غربتش چه بگویم که سینه‏ها خون است

    براى صادق زهرا مدینه محزون است

    دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

    که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

    همانکه غربتش از قبر خاکى‏اش پیداست

    امام صادق شیعه سلاله زهراست

    ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد

    هدف به تیر جسارت امام صادق شد

    همانکه فاطمه را بین کوچه زد گویا

    ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

    امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

    امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

    براى فاطمه از بى کسى سخن مى‏گفت

    براى مادرش از غربت وطن مى‏گفت

    بخاک حجره‏اش از سوز سینه مى‏غلطید

    پسر به مادر خود از کتک زدن مى‏گفت

    از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن‏ربیع

    دوانده در پى‏اش اندر مدینه ابن‏ربیع

    فضاى شهر مدینه بیاد او تار است

    هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

    هنور مى‏کشد او را عدو به دنبالش

    هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

    هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

    هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است
    ------
    ما اگر بر نام حیدر عاشقیم

    شیعه ی درس امام صادقیم

    شیعه ی اشکیم، اشک جعفری

    اشک او کرده به دلها رهبری

    اشک، یک درس امام صادق است

    اشک، همواره مرام صادق است

     

    گاه در سجده صفا می کرد او

    اشک را خرج خدا می کرد او

    گاه اندر خلوت شیدائیش

    یاد می کرد از گل زهرائیش

    آنکه می اید برای انتقام

    آنکه صادق داده بر نامش سلام

    گاه گریان گلی پژمرده بود

    یاد آن رخسار سیلی خورده بود

    گاه تا یک روضه خوان می دید او

    شاعر شیرین زبان می دید او

    امر می کرد تا عزا برپا شود

    نهضت کرببلا احیا شود

    گاه آتش می زدند آن خانه را

    گاه می بردند صاحب خانه را

    خاک کوچه شاهد غمهای اوست

    یک سند از غربت شبهای اوست
    ------
    ای چراغ دانشت گیتی­فروز
    تا قیامت پیشتاز علم روز
    آفرینش را کتاب ناطقی
    اهل بینش را امامِ صادقی


    نور دانش از چراغ علم تو
    لاله می­روید ز باغ حلم تو
    اهل دانش سائل کوی تواند
    تشنه­کامان لب جوی تواند
    خضر در این آستان هویی شنید
    بوعلی زین بوستان بویی شنید
    قلب هستی شد منیر از این چراغ
    بوبصیر آمد بصیر از این چراغ
    مکتب فضلت مفضّل ساخته
    شورها در اهل فضل انداخته
    شعله در دست غلامت رام شد
    صبح باطل از هشامت شام شد
    آسمان معرفت خاکِ دَرت
    سائل درس زُراره­پرورت
    ای فروغت تافته در سینه­ها
    روشن از تصویر تو آیینه­ها
    تا تو هستی پیشوای مذهبم
    ذکر حق آنی نیفتد از لبم
    مذهبم را بر مذاهب برتری است
    ایده و مشی و مرامم جعفری است
    از تو دل دریای نور داور است
    چون بِحار مجلسی پر گوهر است
    شیعه باشد تا قیامت روسفید
    کز تواش پیریست چون شیخ مفید
    مشعل تقوا و دین­داری ز توست
    شیخ طوسی شیخ انصاری ز توست
    گوهر بحرالعلوم از بحر توست
    ابن شهر آشوب­ها از شهر توست
    مکتبت شیخ بها می­پرورد
    سید طاووس­ها می­پرورد
    این شعار ما به هر بام و دریست
    اهل عالم! مذهب ما جعفریست
    ------
    بالب شد ز خون دل ایاغِ(1) حضرت صادق

     دلم چون لاله مى‎سوزد ز داغ حضرت صادق

    چو در خاک مدینه زائرش منزل کند از جان

    به هر جا اشک مى‎گیرد سراغ حضرت صادق

    در این شب‎ها بود روشن، مزار بى رواق او

    که باشد اشک مهدى چلچراغ حضرت صادق

    خزان هرگز نمى‎گردد بهار دانش و بینش 

    از آن گل‎ها که بشکفته به باغ حضرت صادق

    معطر مى‎کند بوى دل آویزش فضاى جان

     همان گل‎هاى علم باغ و راغ(2) حضرت صادق

    نشسته در عزا موسى‎بن جعفر با دلى سوزان

    زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق

    ز شعر جانگدازت شعله خیزد «حافظى» زیرا

     شد از خون جگر لبریز ایاغ حضرت صادق
    -------
    بنال ای دل که در نای زمان فریاد را کشتند

    بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

    اساتید جهان باید به سوک علم بنشینند

     که در دانشگه هستی، بزرگ استاد را کشتند

    به جرم پاسداری از حریم عترت و قرآن

    رئیس مذهب و الگوی عدل و داد را کشتند

    بجای اشک و خون دل، ببار ای آسمان زین غم 

    که نور دیدگان سید امجاد را کشتند

    دریغ و درد کز بیداد منصور ستمگر

    به جرم یاری دین مظهر امداد را کشتند

    به جنّت مادرش زهرا پریشان کرده گیسو را 

    که بهر حفظ قرآن شافع میعاد را کشتند

    من ژولیده می‎گویم ز نسل ساقی کوثر

     امام جانشین و پنجمین اولاد را کشتند
    --------------
    لم هواى بقیع دارد و غم صادق

    عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

     

    دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

     زنم به سینه که آمد محرم صادق

    سلام من به بقیع و به تربت صادق

     سلام من به مدینه به غربت صادق

    سلام من به مدینه به آستان بقیع

     سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

    سلام من به مزار معطّر صادق

      که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

    سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

     سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

    ز غربتش چه بگویم که سینه‏ها خون است  

    براى صادق زهرا مدینه محزون است

    دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

     که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

    همان که غربتش از قبر خاکى‏اش پیداست

     امام صادق شیعه سلاله زهراست

    ز بس که کینه و غربت به هم موافق شد 

     هدف به تیر جسارت امام صادق شد

    همان که فاطمه را بین کوچه زد گویا  

    امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

     امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

    براى فاطمه از بى کسى سخن مى‏گفت

    براى مادرش از غربت وطن مى‏گفت

    به خاک حجره‏اش از سوز سینه مى‏غلطید

    پسر به مادر خود از کتک زدن مى‏گفت

    از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن ‏ربیع 

      دوانده در پى‏اش اندر مدینه ابن ‏ربیع

    فضاى شهر مدینه به یاد او تار است

    هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

    هنور مى‏کشد او را عدو به دنبالش

     هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

    هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

    هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است
    ---------
    ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

     دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت

     

    چو جد خویش علی سال‎ها به خانه نشاند

     ز دیده‎ام همه شب اشک دانه دانه گرفت

    هنوز خانه زهرا نرفته بود ز یاد

      که آتش از در و دیوار من زبانه گرفت

    سپاه کفر به کاشانه‎ام هجوم آورد

     مرا به زمزمه و ناله شبانه گرفت

    ز باغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را

     دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت

    سر برهنه و پای پیاده برد مرا

     پی اذیتِ من بارها بهانه گرفت

    هنوز خستگی راه بود در بدنم 

    که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت

    هزار شکر که زهر جفا نجاتم داد

     مرا به موج غم از مردم زمانه گرفت

    چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول

    که گه به زهر جفا گه به تازیانه گرفت

    گرفت تا سمت نوکری ز ما «میثم»

     مقام سروری و جاودانه گرفت
    -----------
    اى مهر تو بهترین علایق

    جان‎ها به زیارت تو شایق

    ما را نبود به جز خیالت

    یارى خوش و همدمى موافق

     

    بیمارى روح را دوا نیست

    جز مهر تو اى طبیب حاذق

    اى نور جمال کبریائى

    اى نور تو زینت مشارق

    روزی که دمید نور خلقت

    رخسار تو بود صبح صادق

    از جلوه تو تبارک الله

    فرمود به خلقت تو خالق

    حسن تو خود از جمال زهراست

    اى زاده بهترین خلایق

    بر تخت کمال و تاج عصمت

    آخر که بود به جز تو لایق

    تفسیر کمال ایزدى بود

    گفتار تو اى امام صادق

    باشد سخن تو جاودانى

    بوده است چو با عمل مطابق

    افسوس شدى شهید، آخر

    از حیله ناکسی منافق

    از داغ تو شد جهان عزادار

    زیرا به تو عالمى است عاشق

    ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست

     دل‎ها همه چون شکسته قایق
    ----------
    رنج این روضه مرا سوزانده

    که لعینی دل تو لرزانده

    خانه ای را که ملک در آن است

    دشمنت با شرری سوزانده

     

    آن چنان سخت هجوم آوردند

    که دهان همگی وا مانده

    بسکه بی رحم تو را می بردند

    کفشهایت دم در جا مانده

    به جفا کاری و حرمت شکنی

    دشمنت کینه به دل می رانده

    بخدا سخت تر از این غم نیست

    که عدو چشم تو را گریانده

    بارالها تو نیار آن روزی

    که شود حجت حق درمانده

    دل من هم به تسلای غمت

    پشت دیوار بقیع جامانده
    --------
    گوشه ای از حرای حجرهء خویش
    نیمه شبها،خدا خدا می کرد
    طبق رسمی که ارث مادر بود
    مردم شهر را دعا می کرد

    هر ملک در دل آرزویش بود
    بشنود سوز ربنایش را
    آرزو داشت لحظه ای بوسد
    مهر و تسبیح کربلایش را
    هر زمان دل شکسته تر می شد
    «فاطمه اشفعی لنا» می خواند
    زیرلب با صدای بغض آلود
    روضهء تلخ کوچه را می خواند
    عاقبت در یکی از آن شبها
    دل او را به درد آوردند
    بی نمازان شهر پیغمبر
    سرسجاده دوره اش کردند
    پیرمرد قبیلهء ما را
    در دل شب،کشان کشان بردند
    با طنابی که دور دستش بود
    پشت مرکب،کشان کشان بردند
    ناجوانمردهای بی انصاف
    سن وسالی گذشته از آقا !؟
    می شود لااقل نگهدارید
    حرمت گیسوی سپیدش را
    پابرهنه،بدون عمامه
    روح اسلام را کجا بردید؟
    سالخورده ترین امامم را
    بی عباوعصا کجا بردید؟
    نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
    زانویش ناتوان و خسته شده
    چقدر گریه کرده او نکند؟
    حرمت مادرش شکسته شده
    ای سواره،نفس نفس زدنش
    علت روشن کهن سالی است
    بسکه آقای ما زمین خورده!؟
    در نگاه تو برق خوشحالی است
    جگرم تیر می کشد آقا
    چه بلاهایی آمده به سرت!
    تو فقط خیزران نخورده ای و
    شمر وخُولی نبوده دوروبرت
    به خدا خاک بر دهانم باد
    شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
    حرف خُولی چرا وسط آمد؟
    سرتان را کسی نبرد آقا
    به گمانم شما دلت می خواست
    شعر را سمت کربلا ببری
    دل آشفتهء محبان را
    با خودت پای نیزه ها ببری
    شک ندارم شما دلت می خواست
    بیت ها را پر از سپیده کنی
    گریه هایت اگر امان بدهد
    یادی از حنجر بریده کنی
    ---------
    همان امام غریبی که شانه اش خم بود

    به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

     

    میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

    همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

    دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

    شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

    اگر تمام ملائک زگریه می مردند

    به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

    حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

    اگر چه آبروی خاندان آدم بود

    شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

    زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

    مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

    چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

    امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

    همان امام غریبی که شانه اش خم بود
    -----------
    ==========
    ===========
    عشق را بـا خـون خـود کردی تـو معنـا ای شهیـد!

    خـویـش را بـردی بـه اوج عـرش اعـلا ، ای شهید!

    زنـدگی  تسلیم   تـو  شد ، مــرگ خــالی از عــدم

    زنـده تــر از تـو نمی بینـم بـه دنیــــا ای شهیـــــد!

    در کـلاس عشـق تــو ، استــادهــا  بنشستــه اند

    کـــز تـو آمـوزنــد  ســــرمشق  الفبـــا،  ای شهید!

    نــور  می پــاشی  بسان   مــاه   بــــر   قصر  امـل

    عشـق می نوشد ز تـو عــاشقترین ها ای شهید!

    مـأمـن   جــانْ پَـرورت  ،  ســـــرمنــزل   مقصـــودها

    حـــاصلی از  بــاورت  ، روح   تـجلّا ای شهیـــــــــد!

     

    عـــالمی حیـــران بـه شور و عشقبــــازی های تـو

     

     

    گلشنـــی حسرت بـــه دیـدار تـو رعنـا، ای شهید!

    جــز خــدا واقف نـشد بـــر  اوج  عـرفـان تــــو  کس

    چــونکه گشتـــه عـاشقت آخـر خـدا را ای شهیـد!

    تیــغ    هیبت  مـــی زنـی انـدیــــشه ی فـرعُوْن را

    بـا   ید   بیضائی ات ، مانند  موسی(ع) ای شهید!

    تـو عظیـم و اعظمـی ، عـاری  ز نـقصان و عـــــدم

    تــو شریف و اشرفی  چون شاخ طوبی ای شهید!

    موج موج از تــو سرازیــر است بــر رگهــای عـشق

    شور سرمستی کـه در خــونست پیـدا ای شهید!

    بــی تـــــو  مـــی میـــــرد  جـهان   عزّت و امّیــدها

    بـی تـو   می خشکد   گـل  راز  تـمنّـا   ای  شهید!

    تـو مــراد و عــــارفــــی در  گـــلسِــتان    معـــرفت

    جـلوه ی  روح    تو را خواهم تماشا ای شهیــــــد!

    بـر تـهیـدستـــان ، نـگاهــــــی از  حضور    پـاک بـاد

    چـشم   یـاری دارد  از  عشق   تو  دادا ای شهید!
    -------
    بـــــه اســم صاف الله، اینم یــه حرف تازه
     ایــنم ازین زمــــونه، یـــه قسمـــت و فرازِ

    بـــازم نهیب فردا، به نامــردیِ دنیا
    بازم نشونه‌ای تا، بریم ســــــراغِ فــــــــردا

    بازم یــه روح آزاد میـــونِ گــــــودِ جنگه
    مدّعیا! کجایید؟ این قصرمون قشنگه

    آی مؤمنایِ امروز، هنر به این چیزا نیست
    که بینِ موجِ شیعه، نمره‌هامون بشه بیست

     


    تـــــــو سرزمـینِ کُفرَم، یارِ حسینی داریــم
    تو جمع تاریکِ وَهم، ما نورِ عینی داریم

    وقتـــی غمــــت می‌گیره میونِ جمعِ بی‌درد
    وقتی که دیگه دنیا، برای میشه پوچ و سرد

    میـــون خــــود پـــرستا کنـــار بت پرستا
    کنـــارِ ‌خــنده‌هایِ عربده جویِ مَستا

    اونجا که کلِ‌عالم، طرد می‌کنه تورو، طـرد
    می‌ری تو اوجِ سجده، اینو میگن هنرمند

    اون کسی که می‌گذَره، از تموم جـهــانـــش
    اون که کنارش زدن هم زمون و زمانش

    اون که فقط خدارو می‌بینه و می‌شنــــاسه
    آی جوونای خوش تیپ! اونه که باکلاسه

    هــــی بـــــزنین بالاتر، آستینارو همینه
    تـــو کشورِ مسلمون، شیعه‌گری به اینه!

    به اینه که بــــــدوزیم چشممونُ به عــــالم
    بــه اینه که نباشه هیچی تو زندگیت کم!

    یکی میون مال و خدا، خدارو می‌خـــــواد
    یـــکی بدونِ زنجیر، دنبال شیطون می‌یاد

    یـــکی تــــو شهـــرِ دینم دینُ نداره باور
    یـــــکی تازه مسلمون مونده بدون، یاور

    اینه تمومِ قصه ایـــن وضــــع و حالمونه
    ایــــن وضـــــعِ این دلایِ کویر و کالمونه

    نفسِ خرابتونُ با این چیزا پوشونـــدیـــن
    با شیکیِ تـــمدن، با هرزگی . . . نموندین

    تمدنی که کردین همه رو به اون ســـفارش
    فراموشن صاحباش. حالا برین سراغش. . .
    ------



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط :(زهرا .ز)::نظرات دیگران [ نظر]


    قسم به عشق جدایی ز آشنا سخت است
     جدایی از سحر و محفل دعا سخت است
     برای دیده شب زنده دار خود گریم
     قسم به اشک سحر دوری از بکا سخت است
     صفای هر دل عاشق مرو مرو رمضان
     دوباره رویت دل های بی صفا سخت است
     بیا مرو که شیاطین دوباره می آیند
     بدون جلوه تو انس با خدا سخت است
    دوباره وقت اذان غفلت عارضم گردد
     غم جدایی از ذکر ربنا سخت است
     پرستوی دل ما را ز بام خود مپران
     که ترک سفره شاهانه بر گدا سخت است
     بعید نیست به زودی فرا رسد مرگم
     امان که این سفر آخرت دلا سخت است
     قیامتی است قیامت که روز وانفساست
     اگر نظر ننماید امام رضا سخت است
     مرا به ساحل دیدار دلبرم برسان
     شکسته کشتی و دریایی از بلا سخت است
     بگو به خیمه نشینان جبهه ای شهدا
     فدائیان حسین دوری از شما سخت است
     هنوز مرغ دل خسته ام مهیا نیست
     هنوز پر زدنم سوی کربلا سخت است
     خدا کند به دلم مهر نوکری بزنند
     خدا کند خودشان سوی دلبرم ببرند
    سید محمد میر هاشمی
    ----
    همه رفتند، گدا باز گدا مانده هنوز
    شب عید است و خدا عیدی ما مانده هنوز
    دهه آخر ماه اول راه سحر است
    بعد از این زود نخوابیم، دعا مانده هنوز
    عیب چشم است اگر اشک ندارد،ور نه
    سر این سفره ی تو حال و هوا مانده هنوز
    کار ما نیست به معراج تقرّب برسیم
    یا علیّ دگری تا به خدا مانده هنوز
    گوئیا سفره ی او دست نخورده مانده است
    او عطا کرد، ولی باز عطا مانده هنوز
    گریه ام صرف تهی بودن اشکم نیست
    دستم از دامن محبوب جدا مانده هنوز
    وای بر من که ببینم همه فرصت ها رفت
    باز در نامه ی من جرم و خطا مانده هنوز
    یک نفر بار زمین مانده ی ما را ببرد
    کس نپرسید که این خسته چرا مانده هنوز
    هر قدر این فتنه گری رنگ عوض کرد ولی
    دل ما مست علی، شکر خدا مانده هنوز
    تا که در خوف و رجائیم توسل باقی است
    رفت امروز ولی روز جزا مانده هنوز
    هر چه را خواسته بودیم، به احسان علی
    همه را داد، ولی کرب و بلا مانده هنوز
    ----



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط :(زهرا .ز)::نظرات دیگران [ نظر]


    ...آمار وبلاگ...

    ...آرشیو...

    ...اشتراک در خبرنامه...